تبليغاتX
اردیبهشت - روح بــی‎تــا

اردیبهشت

روح بــی‎تــا

وقتی به قول سهیل بی‎وزنی آوار میشه روت؛ بی وزنی؛ الانم دارم رو خودم حسش می‎کنم، همش باهامه آخه فقط اونه که منو دوس داره و نمی‎خاد تنهام بزاره، دیگه نمی‎تونی کاری کنی، یعنی می‎خای کاری بکنی ولی انگار همه دارن حرکت می‎کنن فقط تو هستی که سر جات ایستا شدی، دیگه نمی‎تونی کاری کنی، قفل شدی به زمین، داری تو زمین فرو می ری، دارن می کشنت تو زمین، این قدر این طوری در جا می‎زنی تا کم‎کم روحت هم وقتی میبینه کاری نمی‎کنی ازت آهسته آهسته جدا می‎شه و می‎ره کناری وامیسته تا ببینه تو با این موقعیت چی کار می‎کنی، خب تو هم نامردی نمی‎کنی و خودتو می‎زنی به بی‎خیالی، هر چی بیشتر می‎گذره بیشتر تو خودت فرو می‎ری، بی‎وزنی داره سوارت می‎شه، تو هم دیگه بهش عادت می‎کنی، دوسش‎داری، باهاش زندگی می‎کنی، دستاتو می‎کنی تو جیبات سرتو پایین می‎یاری و می‎زنی بیرون، بی‎وزنی رو هم با خودت می‎بری، اونم باهات میاد، همه تو جنب‎وجوشن دارن سگ دو می‎زنن ولی تو انگار تو بیرون رفتنتم همون جا موندی و حرکتی نکردی، روحت بهت می‎زنه، ولی تو نگاش نمی‎کنی، دنبالت میاد ولی تو دوره خودت میگردی، هلت میده جلو تا شاید کاری بکنی ولی تو ...؛ صدات می‎کنه، دو بار، سه بار، چهار بار، بیشتر، بازم بیشتر، روحت تو رو صدا می‎کنه ولی تو گیج می‎زنی و دورو برتو نگاه می‎کنی، تازه می‎فهمی یکی باهاته و تو تنها نیستی، دنبالش می‎گردی ولی نمی‎دونی باید دنبال چی‎بگردی، روحت خودشو بهت نشون می‎ده، تازه یادت میاد که اِاِاِ؛ تو چرا از من جدایی؟ من چرا تورو از خودم جدا کردم؟ تو چرا با من نیستی؟ تازس که بهش می‎گی باشه باشه، میشه از دوباره برگردی پیشم؟ روحتم قبول می‎کنه، اون همش از خداش بود که همیشه پیش تو برگرده، اون روح بی‎همتاییه، اون می‎ماننده، اون بی مثاله، اون روح بی‎تا اییه.

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  |