روح بــیتــا
وقتی به قول سهیل بیوزنی آوار میشه روت؛ بی وزنی؛ الانم دارم رو خودم حسش میکنم، همش باهامه آخه فقط اونه که منو دوس داره و نمیخاد تنهام بزاره، دیگه نمیتونی کاری کنی، یعنی میخای کاری بکنی ولی انگار همه دارن حرکت میکنن فقط تو هستی که سر جات ایستا شدی، دیگه نمیتونی کاری کنی، قفل شدی به زمین، داری تو زمین فرو می ری، دارن می کشنت تو زمین، این قدر این طوری در جا میزنی تا کمکم روحت هم وقتی میبینه کاری نمیکنی ازت آهسته آهسته جدا میشه و میره کناری وامیسته تا ببینه تو با این موقعیت چی کار میکنی، خب تو هم نامردی نمیکنی و خودتو میزنی به بیخیالی، هر چی بیشتر میگذره بیشتر تو خودت فرو میری، بیوزنی داره سوارت میشه، تو هم دیگه بهش عادت میکنی، دوسشداری، باهاش زندگی میکنی، دستاتو میکنی تو جیبات سرتو پایین مییاری و میزنی بیرون، بیوزنی رو هم با خودت میبری، اونم باهات میاد، همه تو جنبوجوشن دارن سگ دو میزنن ولی تو انگار تو بیرون رفتنتم همون جا موندی و حرکتی نکردی، روحت بهت میزنه، ولی تو نگاش نمیکنی، دنبالت میاد ولی تو دوره خودت میگردی، هلت میده جلو تا شاید کاری بکنی ولی تو ...؛ صدات میکنه، دو بار، سه بار، چهار بار، بیشتر، بازم بیشتر، روحت تو رو صدا میکنه ولی تو گیج میزنی و دورو برتو نگاه میکنی، تازه میفهمی یکی باهاته و تو تنها نیستی، دنبالش میگردی ولی نمیدونی باید دنبال چیبگردی، روحت خودشو بهت نشون میده، تازه یادت میاد که اِاِاِ؛ تو چرا از من جدایی؟ من چرا تورو از خودم جدا کردم؟ تو چرا با من نیستی؟ تازس که بهش میگی باشه باشه، میشه از دوباره برگردی پیشم؟ روحتم قبول میکنه، اون همش از خداش بود که همیشه پیش تو برگرده، اون روح بیهمتاییه، اون میماننده، اون بی مثاله، اون روح بیتا اییه.

