تبليغاتX
اردیبهشت

اردیبهشت

میزنی بیرون؟

میزنی بیرون؟ کدوم بیرون؟ نمی‎دونم؛ میزنی خودتو؟ کدوم خودو؟ نمی‎دونم؛ زدی بیرون؟ کجا می‎ری؟ نمی‎دونم؛ فقط میزنی بیرون؟ می‎خای کسی رو ببینی؟ نمی‎دونم، می‎خای کاری کنی؟ نمی‎دونم، می‎خای چیکار کنی؟ نمی‎دونم، میزنی تو کوچه‎های قدیمی؟ تو کوچه‎هایی که با دخترای همسایه بازی می‎کردی؟ نمی‎دونم، بازی چیه؟ می‎زنی به خیابونا؟ قدم می‎زنی؟ نه فرار می‎کنی، از کی؟ از مردم؟ نه مردم خوبن، مردم؟ کدوم مردم؟ نمی دونم، آره آره، می‎دونم، همین مردم، میری جایی که کسی نباشه؟ نمی‎دونم، قبرستونا کسی نیست، نمی‎دونم، نه دیگه قبرستونا هم خلوت نیست، می‎زنی بیرون؟ کجا؟ نمی‎دونم، میری یه جایی که به قول سهیل بی وزنی روت آوار بشه؟ بی وزنی، همش با منه، میری که فریاد بزی؟ بالایه یه کوه؟ کوه؟ چرا می‎خای کوه رو از خودت برنجونی؟ نمی‎دونم، می‎ری اونجا مشتاتو گره می‎کنی خون تو رگات شروع می‎کنه به هل دادن هم که جا براشون باز شه، نمی‎تونی رو پات واسی، از فرط هیجان می‎خای پرواز کنی، خودتو آماده‎ی فریاد میکنی؛ ...

اما سکوت می کنی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

احوال روزگار اخلاقی در این روزها

اخلاق و نگاه اخلاقی چه در اهل سیاست و بدتر از آن در عام مردم و متاسفانه حتا در سطح تفکر جامعه اوضاع بس ناجوانمردانه‎ای دارد. این نه در این روزگار، بل در سالهای سال عمر کرده، ریشه دوانده و هر لحظه بر قدرت مستبدانه‎ی خود می‎افزاید. عدم توجه به این مقوله در جامعه، شاید وجود ریا و دورویی و دیگر فریبی و ... بوده و باشد، اما در این روزگار سپری شده انتخابات این امر از لایه‎های زیرین خود، چه در سیاست و چه در روابط عام به سطح  آمده و رخ می‎نمایاند. این اخلاق که بهتر است غیر اخلاق گفته شود مدافعانی دارد که خود را بری از هرگونه کج اخلاقی می‎دانند و آن را در جبهه غرب جستجو می‎کنند، دریغ که در جبهه‎ی غرب خبری نیست و اتفاقن از همین طریق است که به استبداد خود ادامه می‎دهند و نمی‎خاهند طعم شیرین این قدرت را که پس از سالها دوری به دست آورده‎اند از دست بدهند. اخلاق در ایران مثلِ انبار کاهی می‎ماند که هم حجم عظیمی دارد و هم آدم را از دیدن یک انبار عظیم پُر کاه در جای خودش میخکوب می‎کند. اما همین انبار کاه به یک شعله‎ی کوچک آتش خاکستر می‎شود و به هوا می‎رود. زیر این خاکستر شاید ققنوسی سر برآورد، ولی هستند شعله‎هایی ناچیز و ضعیف که آتش را از نو شعله‎ور می‎کنند، این توصیه من به همین شعله‎های ناچیزیست که مواظب باشند که با عملی شعله را از نو مشتعل نکنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

رادیکال

بعضی وقتا کسانی که صاحب فکر هستند مردم رو اون جوری که تو رویاهاشون می‎خان می‎بینن و ترسیم می‎کنن؛ ولی من همش مردم رو اون جوری که تو واقعیت ملال زندگی هست می‎بینم.

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

...

چه‎قدر زیبا بودی وقتی دروغ می‎گفتی!

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

...

خورده ابرهاي ناچیز تيره‎اي كه جلوي خورشيد را مي‎گيرند، پسرهاي هرزه‎اي هستند كه خود مقصر اين هرزه‎گي نبوده‎اند اما اينك براي شهوتراني با خورشيد دقيقه شماري مي‎كنند.

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

من

شب بود،

ماه بود،

کویر بود،

و من؛

که تنهایی را از آنها ربودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

روح بــی‎تــا

وقتی به قول سهیل بی‎وزنی آوار میشه روت؛ بی وزنی؛ الانم دارم رو خودم حسش می‎کنم، همش باهامه آخه فقط اونه که منو دوس داره و نمی‎خاد تنهام بزاره، دیگه نمی‎تونی کاری کنی، یعنی می‎خای کاری بکنی ولی انگار همه دارن حرکت می‎کنن فقط تو هستی که سر جات ایستا شدی، دیگه نمی‎تونی کاری کنی، قفل شدی به زمین، داری تو زمین فرو می ری، دارن می کشنت تو زمین، این قدر این طوری در جا می‎زنی تا کم‎کم روحت هم وقتی میبینه کاری نمی‎کنی ازت آهسته آهسته جدا می‎شه و می‎ره کناری وامیسته تا ببینه تو با این موقعیت چی کار می‎کنی، خب تو هم نامردی نمی‎کنی و خودتو می‎زنی به بی‎خیالی، هر چی بیشتر می‎گذره بیشتر تو خودت فرو می‎ری، بی‎وزنی داره سوارت می‎شه، تو هم دیگه بهش عادت می‎کنی، دوسش‎داری، باهاش زندگی می‎کنی، دستاتو می‎کنی تو جیبات سرتو پایین می‎یاری و می‎زنی بیرون، بی‎وزنی رو هم با خودت می‎بری، اونم باهات میاد، همه تو جنب‎وجوشن دارن سگ دو می‎زنن ولی تو انگار تو بیرون رفتنتم همون جا موندی و حرکتی نکردی، روحت بهت می‎زنه، ولی تو نگاش نمی‎کنی، دنبالت میاد ولی تو دوره خودت میگردی، هلت میده جلو تا شاید کاری بکنی ولی تو ...؛ صدات می‎کنه، دو بار، سه بار، چهار بار، بیشتر، بازم بیشتر، روحت تو رو صدا می‎کنه ولی تو گیج می‎زنی و دورو برتو نگاه می‎کنی، تازه می‎فهمی یکی باهاته و تو تنها نیستی، دنبالش می‎گردی ولی نمی‎دونی باید دنبال چی‎بگردی، روحت خودشو بهت نشون می‎ده، تازه یادت میاد که اِاِاِ؛ تو چرا از من جدایی؟ من چرا تورو از خودم جدا کردم؟ تو چرا با من نیستی؟ تازس که بهش می‎گی باشه باشه، میشه از دوباره برگردی پیشم؟ روحتم قبول می‎کنه، اون همش از خداش بود که همیشه پیش تو برگرده، اون روح بی‎همتاییه، اون می‎ماننده، اون بی مثاله، اون روح بی‎تا اییه.

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

بانوی اردیبهشت

آفتابی سوزان تن لخت زمین را گرم می‎کرد. اما آسمان قیر اندود بود. آسمانی آبی دیگر به خاب و خیالی می‎ماند. دنیایی دهشتناک با آدمهایی که این بار به جای سوسک کافکا خوک صفت شده بودند.

همه برای هوس، برای عشقبازی، برای ارضای شهوانی دست به تاخت و تاز می‎زنند، آسمان می‎گرید، آسمان می‎گرید تا شاید آب پاکی بریزد بر سر این انسان خوک صفت. آسمان همچنان تیره و تار است، پرنده‎ای دیگر در آسمان پرواز نمی‎کند، تمام پرندگان به کوچی خود خاسته رفته‎اند، کوچی که آنها را به خود بودن نزدیکتر می‎کند.

همه با هویتی جدید پا از خانه بیرون می‎گذاریم، هویتی که از شب قبل در ذهن آن را پرورانده‎ایم تا فردای روز از آن استفاده کنیم. دیگر دنیای هیولاها و غول‎ها به پایان رسیده است دیگر داستان جنگل‎های طلسم شده تمام شده است، هیولاها و غول‎ها همین آدمیان اکنون هستند و جنگل‎ها همان شهرهایی که ما در آن می‎زی‎ایم. شهرهایی با آسمانخراشهای مرتفع، آسمانخراشهایی که روح را می‎خراشند تا ذره ذره وجود آدمی را به خوک صفتی تبدیل کنند، آسمانخراشهایی که مانند میله‎ها‎ی زندان ما را در برگرفته‎اند، محله‎های کثیف، محله‎هایی که دیگر در آنها حتا کمی از آدمیت هم نمی‎توان پیدا کرد؛ ... آدمیت.

داستان داستان دخترکی معصوم با نی‎نی چشمانی مسحور کننده که در این دهشتناک شهر طعمه‎ی لاشخورهای خوک صفت شده است.

داستان شاید تکراری باشد ولی همیشه این تکرارها ره به ترکستان برای این جماعت دارد. هوا سرد است، آسمان از درون وجود خود باران را بر روی زمین می‎ریزد، دخترک تنها است، نه پدری، نه مادری، تنهای تنها، همچو بلند قامت درختی که در سیاهی جنگل تنهاست.

دست یاری برای او دراز می‎شود دخترک خوشحال از این یاری رساندن، یاری‎رسان یکی از همین آدمهای حالا خوک صفت دورو بر خودمان است، او برای یاری آمده؟ یا ...

دخترک با تردید به سوی او میرود، ساعتی می‎گذرد، دختر باز در آن گوشه‎ی کثیف شهر آرمیده است، او دیگر دخترکی نیست؛ او گوشتیست شهوت‎زا.

دخترک می‎ترسد ولی این ترس از چیست؟ از تنهایی؟ از این آرمان شهر تحقق یافته؛ ... ترس.

دخترک آبستن است؛ آبستن. او دیگر دخترکی نیست او مادر است، مادری که فرزندش را می‎خاهد حتا به هر قیمتی،  او را آیا آدمی مثل تو بر می‎تاباند؟ مرا آری بر میتاباند، او مادر است؛ ... مادر. داریوش داره می‎خونه: نمی‎خام گلدون مادربزرگه رو طاقچه از بوی غربت بمیره ... خیسی چشمانم دنیا را تار و تیره می‎کند.

خوک صفتان برای او هدایایی می‎آورد تا او را باز از این هدایا بترسانند. هدایایی که در هر لحظه لحظه‎ی دخترک، روح او را تا عمق وجودش می‎لرزاند.

دخترک مادر است، او آبستن است، او بچه‎ای در وجود خود دارد، دخترک تنها است، در خوفناکی سیاهی شب، دخترک با وجود درون خود تنها است، با او حرف می‎زند، با او زندگی می‎کند، با او غدا می‎خورد، با او به سینما می‎رود، او مادر است؛ ... مادر.

دخترک اکنون مادر تنها است، او بانوی اردیبهشت است، اردیبهشت نشان اخلاق جهانی است، چه مضحک، اردیبهشت راست و درستی و پاکی است او بانوی پاک و راستینیست؛ بانوی اردیبهشت؛ او مادر اردیبهشت است.  

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری، من اون ماهو دادم به تو، یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم؛ به تو یادگاری.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

من و تو

من خود گم می‎شوم در این سیاهی

تو مرا می‎یابی

من خود گم می‎شوم در خودم

تو مرا باز می‎یابی

من خود گم کرده‎ای هستم

تو خود پیدا شده

من جنگلی بوده‎ام که مرا برده‎اند ز یاد

تو جنگلی بوده‎ای که روح مرا از من ربود

من جنگلی به انتظار توام

تو خود جنگلی باش که با روح من همخابگی میکند

من فرزندانمان را چون نهالی می‎بینم که تو به بار آورده‎ای

تو آنی که نهالهایمان را در سیاهی بزرگ می‎کنی

 

پ.ن ===>

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 5:10 قبل از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

بابا آمد بابا نمی دونم چرا در باران آمد

باران هنگامه کرده بود؛ نه نه؛ باران در حال ریزش بود؛ نه نه؛ باران می‎بارد؛ نه نه؛  باران با تمام شدت می‎بارد؛ نه نه؛ باران آمد. باران آمد. بابا در باران آمد. بابا می‎تونست بمونه بارون بند بیاد بعد میومد. بابا ما که تو خونه عجله نداشتیم. بابا خیس بود. نمی‎دونم چرا بابا چتر نبرده بود. بابا آب داد. بابا نان داد. البته مامان اونهارو درست می‎کرد. بابا در باران آمد. بابا موبایل نه ببخشید تلفن همراه دارد. بابا می‎تونست رایانامه! بزنه یا هموم زنگ کافی بود. ما دوست نداشتیم بابا تو بارون خیس بشه اما بابا در باران آمد. بابا خیس شد. بابا خرید خانه را به مامان داد. بابا نمی‎دونم چرا می‎ره سر کار ولی مامانو همش به زور نگه می‎داره تو خونه میگه مواظب ما باشه، ما که مواظب خودمون هستیم. برخو دست نمی‎زنیم. گازو دست نمی‎زنیم. دس تو دماخ نمی‎کنیم. بابا به ما سلام نکرد. اصلن بابا ما رو ندید. بابا آمد. بابا مامان را هم ندید. بابا کتش را در آورد. بابا شلوارش را هم در آورد. البته بابا زیر شلواری هم پوشیده بود. بابا آمد. بابا در باران آمد. بابا هیچ با ما حرف نزد. بابا اصلن ما را آدم حساب نکرد. بابا آمد. بابا در باران آمد. چرا ما منتظر بابا بودیم؟!!! ......

بابا آمد. بابا در باران آمد. حیف باران که بابا در آن آمد. یادم باشد بعد بروم و باران را تطهیر کنم. دفعه‎ی بعد امید وارم بابا در بارانم نیاید.

چرا ما منتظر بابا هستیم؟ بابا بیاید نیاید فرقی که به حال شکم من  نمی‎کند. غذا را هم که مامان از شوهر همسایه‎ی بغلی ما می‎گیرد. به خدا خودم یواشکی از لایه‎ی جرز دیوار دیدم. بابا شکمش گنده است. بابا آمد. بابا در باران آمد. بابا به ما امید نمی‎دهد. بابا اصلن نمی‎داند امید چیست؟ بابا امید را شوهر همسایه می‎دادند. بابا آمد. خاهرم می‎گوید چرا بابا خنده نمی‎کند؟ می‎گویم؛ بابا آمد. بابا آمد.

از جایی شنیدم که بابای جدیدی می‎آید. این بابا آیا می‎رود؟ بابا آمد. آیا این بابا امید را  می‎داند؟ یا او هم امید را شوهر همسایه می‎داند؟ بابا نمی‎دونم چی می‎شه، یعنی می دونم؛ ولی نه نمی‎دونم. بابا آمد. بابا آمد. بابا در باران آمد.

 پ.ن ===>

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 4:49 قبل از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

جنون

وقتي سر صبح از خاب پا ميشي يا شايد اصلن نخابيدي كه بخاي پاشي يا شايد از خدا مي خاستي كه ديگه پانشي، وقتي مي‎ري پنجره رو وا مي‎كني دنبال آسمون آبي مي‎گردي، تو آسمون دنبال خورشيد مي‎گردي ولي هر چي سر مي‎جنبوني خورشيد خانومي ديگه نيست، تازه يادت ميفته كه چند ساليِ كه ديگه تبرج خورشيد خانوم زياد شده و نبايد نورشو بپاچه رو صورتموم.

پنجره رو ميبندم، با بسته شدن پنجره ياد روزمرگي‎ها مي‎افتم و ياد اون فيلم هيچكاك؛ جنون.

چرا جنون؟ ساده است. انگار ما هر روز صبح بيدار مي‎شيم كه دچار جنون بشيم. جنون خيلي داستان عجيب و غريبي نداره اصلن، ولي جنوني توش داره كه هي به ما يادآوري مي‎كنه كه براي جنون هيچي لازم نيست. شايد به خاطر همينه كه ما كراوات نمي‎زنيم. اينم خودش يه پيشگيري و البته كار فرهنگي.

هويت آيا در اين جنون همگاني نقشي داشته يا داره؟ حتا من مي‎تونم بگم كه جنون ما هم هويتي براي خودش نداره، جنون ما مي‎تونه از هر چي و از هر كسي با هر شغلي با هر پستي  و با هر نگاهي باشه، اونايي مي‎تونن از اين اپيدمي جنون جون سالم بدر ببرن كه خود باشن و به هر حرفي تن در ندن. اينطوري هست كه در اين جنون‎آباد مي‎شه جون سالم بدر برد.

هويت گم گشته‎ي ما هم احتمالن جنون آقاي راسك و گرفته، هويتي كه هويت خودش رو روي طاقچه اتاق جا گذاشته و خودش رفته.

پي نوشت: ===>

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

هدیه ‎ای از تنهایی به من دِه

وقتی از تنهایی حرف می‎زنیم از چه حرف می‎زنیم؟ آیا سخن از تنهایی ره به جایی می‎برد؟ تنهایی خود سکوت را می‎طلبد و سکوت خود آرامشی را در تنهایی جستجو می‎کند که هزاران حرف و کلمه قادر به بیان این تنهایی نیستند.

آیا این انسان معاصر، که خود در محاصره‎ی انواع رسانه‎های دیداری و شنیداری است راهی به تنهایی می‎تواند بجوید؟ جواب این سُوال آری است. انسان معاصر چه درکشورهای جهان سوم و عقب مانده و چه درکشورهای پیشرفته‎ی صنعتی با هجوم انواع تبلیغات در پیله‎ی تقدیر خود با تنهایی در ستیز است تا از این زندانی که خود در آن گرفتار است مفرّی بیابد. و جالب این نکته است که خود، این زندان را بنا نهاده و آن را می‎پروراند. پس چرا این انسان در این آشفته بازار باز تنها است؟ تنهایی چه رازی در خود به همراه دارد که در این جهان مشعشع انسان را هم‎چون هیولایی دیو سرشت و چهار سر می‎بلعد و او را فنا می‎کند؟ تنهایی در خود چه سخنی را زمزمه می‎کند که این گونه سرشت انسان را وَرز می‎دهد و او را در هر زمان و مکانی به شکلی در می‎آورد.

آیا تنهایی یک انسان نه فقط معاصر بلکه در تمام دوران از نبود وسایل ارتباطی بوده و است؟ تنهایی از رَحِم خود سکوت را می‎زاید و سکوت به عرصه‎ی ظهور تجلی می‎یابد که سخن کوتاه کند و حرّافی به گنجه سپرده شود. سکوت عملی است که سخن و کلام را به زنجیر می‎کشد و آن را از تخت‎شاهی به زیر می‎افکند. ولی یک سُوال، آیا سکوت انسان معاصر این گونه عملی در پی دارد؟ سکوت انسان معاصر آیا مفرّی برای رسیدن به مقصد نهایی است یا ارتباط برقرار نکردن با جهان سودا زده‎ی مافیایی کثیف امروز؟

این نوشتار در حکم تنهایی‎يي است که ره به کاغذ سفید یافته تا شاید سکوتی را بزاید و تنهایی دیگری را جستجو کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

تکیه بر درخت

بعضی وقتا وقتی تو چار دیواری خودت اسیر هستی و می‎بینی دیگه اکسیژن به سرت نمی‎رسه نمی‎دونی چی‎کار کنی، پنجره رو باز می‎کنی و بیرون رو نگاه می‎کنی ولی آسمونو نمی‎بینی انگار آسمون با تمام کهکشاناش هوار شده رو سرت، دیگه آسمونی نیست، اون وقته که شال و کلاه می‎کنی و یَله می‎شی تو خودت و از خونه می‎زنی بیرون. از خونه وقتی دو قدم برنداشتی آسمون تیره دیگه نمی‎تونه بُغضِشو برات نگه داره، اون وقته که نم‎نم صدای خیس پاهاش باهات راه میاد تا بارون میشه و مثل شلاق این قدر بهت میزنه که  دوست داری هی محکم‎تر بخوره بهت، دیگه اون وقته که پنج قدم بر می‎داری و وایمیستی که بری یا نه، هی پنج قدم بر می‎داری که بری یا واستی، دنیا شاید همون پنج قدم باشه، ولی برای بقیه انگار مهم نیست، اونا قدمای خودشونو بر می‎دارن، بهشون نگاه می‎کنی؛ ولی انگار اونا تورو نمی‎بینن، شاید اصلن من وجود ندارم. تو هی پنج قدماتو بر می‎داری، پنج قدم برا آزادی. دیگه این شهر شلوغ این شهر کثیف این شهر آلوده‎ی دوست‎داشتنی با اون آدمای نازنینش!!! تو رو نمی‎تونه تو خودش هضم کنه این تویی که باید باهاش بجنگی. وقتی سرت پایینه و داری تو حال خودت راه می‎ری، یهو تَنَت به تَنه‎ی یکی می‎خوره و بعدش بدون اینکه بفهمی چی شده چنتا فحشم پسش میشنوی. بی‎خیال می‎شی و می‎ری و می‎ری و می‎ری تا به بلندیهای صفرت می‎رسی اون وقته که کز می‎کنی کنار یه تَنه‎ی درخت، تَنه‎ای که شاخ و برگاشو اون قدر برات باز می‎کنه که تو خیس نشی، اون وقته که روح جنگل یکی‎یکی برات کسایی رو می‎فرسته که یادت میوفته تو این شهر شلوغ؛ تو این شهر کثیف، هنوز داری کسایی رو که مثل درخت بهشون تکیه بدی.

از همه که برام پیام گذاشتن ممنون: ( + + + + + + + + + )

 

پی نوشت: ===>

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 5:28 قبل از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  | 

لحظه لحظه‎های شیرین من

در راه توده‎ی ابری سیاه که با رُزهایی کبود تزیین شده‎ است آسمان آبی را در بر گرفته است، رعد و برقی که مانند شلاق بر جان آسمان می‎نوازد در من قدرتی می افزاید که یارای مقاومت نیست. شاخوانی تیره همچو گیسوی سیاه دخترکی رنگ پریده رگ‎های این ابر تیره را در آغوش گرفته است. انگار آسمان با این سیاهی سفره‎ای بر بلندای خود پهن کرده است. روی زمین ماهی‎ها دیگر حالا کثیف و زخم‎خورده در تُنگی از  لجن مرداب سینه به سینه‎ی هم سپرده‎اند و در گوش هم نجوایی عاشقانه سر می‎دهند از ...

گاوهایی لاغر در گوشه‎ای از مرتع چمباتمه زده و به تابلویی خیره شده‎اند. تابلو چند گاو را نشان می‎دهد که فَربه هستند و به ما نگاه می‎کنند، انگار لبخندی با تبسم بر گوشه‎ی پوزه‎ی آنها نقش بسته است. تو گویی این گاوهای بدبخت فَربه‎گی را فقط در تابلوها دیده‎اند. گاوها به هم نگاه می‎کنند و بعد دور و بر خود را نگاه می‎کنند و دنبال سبزه‎ای می‎گردند، سبزه‎ای که در روزگارانی سبز بود دیگر وجود ندارد، از جای خود بلند می‎شوند و به دنبال مکیدن سماق می‎روند.

 در گوشه‎ای از این مرتع چاهی قرار دارد که از آن به جای آب زلال سکه بیرون می‎آید. سکه‎هایی که از خون فقر و بدبختی و تیره‎بختی و آوارگی بدست آمده است و شاید بدست بیاید. با این سکه‎ها است که آسمانخراش‎هایی، کاخهایی ساخته می‎شوند که ملات آنها سمنو است.

به گلزاری میرسم. چه عطر دل‎انگیزی، برای لحظه‎ای آدم همه چیز را فراموش می‎کند. نه؛ نه؛ انگار بوی سیر گندیده است. سیرهایی که به اندازه‎ی گرسنگی فَربه هستند و آفت زده.

دست در جیب می‎کنم سنجد را در جیب خود لمس می‎کنم آنها را در مشت خود می‎فشارم، در یک لحظه عصب‎های دست به مغز فرمان می‎دهند که آنها را از جیب در بیاورم و با تمام قوا مشتی به آسمان پرت کنم. چه مشتی؟ مشتی بیهوده ...

سر فرود می‎آورم و زیر پای خود را نگاه می‎کنم، سیبی از جلوی من چرخ زنان رد می‎شود. کرم‎ها کوچک دوست داشتنی در درون آن از سرُ کول هم بالا می‎روند و بازی می‎کنند. یاد سینمای معناگرای خودمان می‎افتم که سیبی همیشه در آن خودنمایی می‎کند.

چه جالب؛ یک بار که این نوشته‎ام را مرور می‎کنم یاد نوروز می‎اُفتم و عید آن سالها؛ کدام سالها؛

نمی‎دانم؛

نمی‎دانم؛

نمی‎دانم.

سال‎هزاروسیصدوهشتادوهشت برابر با هفت‎هزاروسی‎ویک‎میترایی ( آریایی ) و سه‎هزاروهفتصدوچهل‎وهفت‎زرتشتی.

سال نو را به محمد آقازاده برای تمام امیدهایش تبریک می‎گویم و البته برای همه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط مجتبی غلام دوست  |