آفتابی سوزان تن لخت زمین را گرم میکرد. اما آسمان قیر اندود بود. آسمانی آبی دیگر به خاب و خیالی میماند. دنیایی دهشتناک با آدمهایی که این بار به جای سوسک کافکا خوک صفت شده بودند.
همه برای هوس، برای عشقبازی، برای ارضای شهوانی دست به تاخت و تاز میزنند، آسمان میگرید، آسمان میگرید تا شاید آب پاکی بریزد بر سر این انسان خوک صفت. آسمان همچنان تیره و تار است، پرندهای دیگر در آسمان پرواز نمیکند، تمام پرندگان به کوچی خود خاسته رفتهاند، کوچی که آنها را به خود بودن نزدیکتر میکند.
همه با هویتی جدید پا از خانه بیرون میگذاریم، هویتی که از شب قبل در ذهن آن را پروراندهایم تا فردای روز از آن استفاده کنیم. دیگر دنیای هیولاها و غولها به پایان رسیده است دیگر داستان جنگلهای طلسم شده تمام شده است، هیولاها و غولها همین آدمیان اکنون هستند و جنگلها همان شهرهایی که ما در آن میزیایم. شهرهایی با آسمانخراشهای مرتفع، آسمانخراشهایی که روح را میخراشند تا ذره ذره وجود آدمی را به خوک صفتی تبدیل کنند، آسمانخراشهایی که مانند میلههای زندان ما را در برگرفتهاند، محلههای کثیف، محلههایی که دیگر در آنها حتا کمی از آدمیت هم نمیتوان پیدا کرد؛ ... آدمیت.
داستان داستان دخترکی معصوم با نینی چشمانی مسحور کننده که در این دهشتناک شهر طعمهی لاشخورهای خوک صفت شده است.
داستان شاید تکراری باشد ولی همیشه این تکرارها ره به ترکستان برای این جماعت دارد. هوا سرد است، آسمان از درون وجود خود باران را بر روی زمین میریزد، دخترک تنها است، نه پدری، نه مادری، تنهای تنها، همچو بلند قامت درختی که در سیاهی جنگل تنهاست.
دست یاری برای او دراز میشود دخترک خوشحال از این یاری رساندن، یاریرسان یکی از همین آدمهای حالا خوک صفت دورو بر خودمان است، او برای یاری آمده؟ یا ...
دخترک با تردید به سوی او میرود، ساعتی میگذرد، دختر باز در آن گوشهی کثیف شهر آرمیده است، او دیگر دخترکی نیست؛ او گوشتیست شهوتزا.
دخترک میترسد ولی این ترس از چیست؟ از تنهایی؟ از این آرمان شهر تحقق یافته؛ ... ترس.
دخترک آبستن است؛ آبستن. او دیگر دخترکی نیست او مادر است، مادری که فرزندش را میخاهد حتا به هر قیمتی، او را آیا آدمی مثل تو بر میتاباند؟ مرا آری بر میتاباند، او مادر است؛ ... مادر. داریوش داره میخونه: نمیخام گلدون مادربزرگه رو طاقچه از بوی غربت بمیره ... خیسی چشمانم دنیا را تار و تیره میکند.
خوک صفتان برای او هدایایی میآورد تا او را باز از این هدایا بترسانند. هدایایی که در هر لحظه لحظهی دخترک، روح او را تا عمق وجودش میلرزاند.
دخترک مادر است، او آبستن است، او بچهای در وجود خود دارد، دخترک تنها است، در خوفناکی سیاهی شب، دخترک با وجود درون خود تنها است، با او حرف میزند، با او زندگی میکند، با او غدا میخورد، با او به سینما میرود، او مادر است؛ ... مادر.
دخترک اکنون مادر تنها است، او بانوی اردیبهشت است، اردیبهشت نشان اخلاق جهانی است، چه مضحک، اردیبهشت راست و درستی و پاکی است او بانوی پاک و راستینیست؛ بانوی اردیبهشت؛ او مادر اردیبهشت است.
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری، من اون ماهو دادم به تو، یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم؛ به تو یادگاری.